خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  


تعداد میهانان ما

  • امروز: 26
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 2347
  • 1 ماه قبل: 2474
  • کل بازدیدها: 20097

  •   The Battle and Its Related Events.6   ...

    The Battle and Its Related Events

    part: 6

    Habib went close to him and said: “O Muslim! This condition appears unpleasant to me. Congratulations to you for Paradise!” Muslim responded in a very weak voice: “May Allah also give you good rewards.” Habib said: “Though I am also following you in this path, I like to hear every wish from you so that I may carry it out.” Pointing to Husayn (a.s.), he (Muslim) said: “Wage jihad in the service of this master until death takes you up.”

    Habib said: “I accept your will wholeheartedly.” At that moment he expired. May Allah’s pleasure be with him. Thereafter Amr bin Qarzatul Ansari sought permission of Husayn (a.s.), which was granted by the latter. He waged a war like the war of the lovers. He continued courageous fighting, killed many soldiers of Ibn Ziyad. His battle was excel- lent. He took and turned every arrow, which was shot at Husayn (a.s.) on his self.

    Similarly he bore every hit of the enemies’ swords wholeheartedly. Until Amr was on his feet, no harm reached Husayn (a.s.). Then the ever-increasing wounds made him fall down, bleeding profusely. Then he looked at Husayn (a.s.) and asked: O son of the Prophet of Allah! Have I fulfilled my promise?”

    Imam replied, “Yes! You will be in the Paradise prior to me! Give my re- gards to the holy Prophet (S) and inform that I am coming after you”. He got martyred soon. May Allah bless him.

    Thereafter Jaun19, the black slave of Abu Zarr sought permission for battle.

    Husayn (a.s.) said: “You are at liberty and permitted to take a path to safety. As you were restful with us, and you need not fall in the troubles of our path.” He submitted: “O son of the Prophet of Allah! In my life of ease and comfort I was extremely indebted to you. Now I will bear the difficulties, which you are undergoing. By Allah, my body?s odor is bad,

    my race is low, and my skin is black. Do oblige me so that by following the path to Paradise I may attain pleasant odor, pure race and a white face. By Allah, I will not leave you until my black blood mixes with yours.” Thereafter, he fought fearlessly and became a martyr. May Allah be pleased with him.

    The narrator says: Then Amr bin Khalid Saidavi20 got up for fighting and said: “O Aba Abdillah! May I be sacrificed for you. My intention is to join my friends and I do not consider it proper to go against them and to see alone your family and being killed.”

    Husayn (a.s.) said: “Go ahead because we are following you to meet you within hours.”

    So he went forward, fought and got martyred. May Allah be pleased with him.

    The narrator says: Hanzala Ibn Sa’ad Shabami21 came and stood in front of Husayn (a.s.) to protect him with his chest, face and neck against the arrows, swords, and spears. He shouted to the army of the enemy:

    “O People! I fear that what chastisement had befallen on the communities of Nuh, Aad, Thamud, and others may befall you too. Allah never desires to oppress His servants. O people! I am afraid of what will happen to you on the Day of Resurrection, when you will run away and will find no helper or refuge. O people! Do not kill Husayn (a.s.), otherwise you will be caught by the chastisement of Allah. Verily whoever makes false accusations would cause more torment for himself

    موضوعات: the 10 th day  لینک ثابت

    [سه شنبه 1398-06-19] [ 05:37:00 ق.ظ ]

      The Battle and Its Related Events.5   ...

    The Battle and Its Related Events

    part: 5

    Wahab bin Habbab Kalabi18 rushed out and exhibited nice firmness, waged a perfect jihad. His wife and mother were with him. He returned to them and asked: “O mother! Are you pleased (with my performance)?”

    His mother said: “No. I will be pleased when you are martyred before Husayn (a.s.).”

    His wife said: “I give you an oath of Allah. Please do not give me your bereavement.” His mother said: “End this talk here. Go and wage the battle by the side of the son of the Prophet’s daughter, so that you may win the intercession of his grandfather on the Day of Judgement.”

    Wahab went back to the battlefield, fought constantly until both his hands were cut. His wife held up the mace and rushed to her husband and said: “May my parents be sacrificed for you! Continue battling to protect the family of the Prophet of Allah.”

    Wahab looked at his wife so that she may return. The lady held the clothes of her husband and said: “I will never return until I also get killed along with you.”

    Husayn (a.s.) said: “May Allah give good rewards to your family. Please return to the womenfolk. May Allah have mercy on you.” Then she returned to the womenfolk. Kalabi went to battlefield as before, and fought until he was killed. May Allah be pleased with this martyrdom.

    Thereafter Muslim Ibn Awsajah went to war. He, too, exhibited perfect jihad against the enemy and remained steadfast during the calamities of battle until he fell. He was still breathing when Husayn (a.s.) went towards him alongwith Habib Ibn Mozahir. Husayn (a.s.) said:

    “O? Muslim! May Allah have mercy on you.” Then Imam recited a Quranic verse:

    “Then some of them (believers) carried out their responsibility, while others awaiting and they have not changed in the least;

    موضوعات: the 10 th day  لینک ثابت

    [دوشنبه 1398-06-18] [ 01:37:00 ب.ظ ]

      قامتش را صاف نگه داشته بود   ...

    ▪️روی خاک‌های داغ شام راه می‌رفت. گاهی نگاهش به فرزند برادرش بود که با حال ناخوشش، روی شتر با غل و زنجیر بسته‌شده بود. گاهی با کودکانِ کاروان، که دستانشان بسته بود و از گرسنگی بیتاب بودند، حرف می‌زد و غذای اندک خود را به آنها می‌داد. گاهی به زنان کاروان که داغ همسر و فرزند بر جگر داشتند و می‌گریستند، دلداری می‌داد. گاهی به یاد دو فرزندش می‌افتاد که به عشق امام حسین‌علیه‌السلام به میدان جنگ رفته‌بودند و به شهادت رسیدند؛ و یاد همسرش که این روزها از او دور بود و جای خالیش بیشتر از همیشه احساس می‌شد.

    🔰گاهی هم با حسرت و غم به نیزه‌هایی نگاه می‌کرد که سرهای شهیدان بر آنها بود. امّا قامتش را صاف نگه می‌داشت و گامهایش را محکم بر می‌داشت، تا این‌گونه به همراهانش قوّت قلب دهد و به دشمنان بفهماند حق ندارند با نگاه و رفتارشان به اسیران جسارت کنند. در شام، در مجلس یزید، شرابخواری‌ها‌، هلهله‌ها و بی‌حرمتی‌ها را دید، امّا لحظه‌ای بیتابی نکرد، و با شهامت، خطبه‌ای خواند که در آن، چهره سیاه دشمنان امام حسین‌علیه‌السلام رسوا می‌شد.

    🔹خطبه او، خطبه یک اسیر نبود؛ خطبه بانویی مقاوم بود که از هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسید. در قلبش عشقی بود که تمام مصیبت‌ها و سختی‌ها را برایش آسان کرده‌ بود؛ عشقی که نمی‌گذاشت «زینب»سلام‌الله‌علیها چیزی غیر از زیبایی ببیند… عشقی به رنگ خدا.


    موضوعات: مراسم عزاداری mourning ceremony  لینک ثابت

     [ 06:47:00 ق.ظ ]

      سالک الی الله   ...

    ما هم میتوانیم با توبه زائر حسین علیه السلام باشیم و مثل حر سالک الی الله شویم.

    موضوعات: روز عاشورا  لینک ثابت

     [ 06:38:00 ق.ظ ]

      تاسوعا در بناب   ...

    مراسم عزاداری شب تاسوعا در بناب، آذربایجان شرقی

    موضوعات: مراسم عزاداری mourning ceremony  لینک ثابت

     [ 06:32:00 ق.ظ ]

      حیدر حیدر گویان   ...

    مراسم حیدر حیدر گویان در شب تاسوعای حسینی در شهرستان بناب

    موضوعات: مراسم عزاداری mourning ceremony  لینک ثابت

     [ 06:29:00 ق.ظ ]

      چشمهایش   ...

    امام او را در آغوش گرفت. تن عباس بوی رمضان بیست سال پیش را میداد. همان وقت که پدر دستانشان را در دست هم قرار داد و آنها را به هم سپرد. پدر با بغض به عباس گفت:” در آن روز موعود، فراموش نکن؛ قبل از برادرت آب ننوشی! ” آن موقع نمیدانستند که پدر چه می‌گوید. بوی جدایی و رفتن می‌آید. تن عباس دیگر تحمل این دنیا را نداشت.

    بچه‌ها آب بخواهند و عباس که یک عمر سقای بنی‌هاشم بوده همین طور بنشیند و  دست روی دست بگذارد؟ کودکان همه چشم انتظارند که عمو آب بیاورد. همین چند دقیقه‌ی پیش جمع شده بودند دور عمو. امام دلش نمی‌خواست علمدار سپاهش را تنها بفرستد. دلش نمی‌خواست عباس از او جدا بشود. قوت بازوان امام بود؛ امید کاروانیان. اگر به میدان برود و برنگردد چه؟

    هنوز عباس را در آغوش گرفته بود. تن عباس بوی پدر می‌داد. مروارید اشک هنوز می‌غلطید. دستان برادر کوچک را در دست گرفت. تنومند و پرتوان بود. از سر ناچاری گفت: “پس با هم برویم.” اسبهایشان را آماده کردند. قرار شد هر کسی جلوتر رفت با رجز و تکبیر دیگری را خبر کند. پشت به پشت هم بروند و هم را مراقب باشند. یکی از میسره به سپاه بزند و یکی از میمنه. باید هر طور شده برای بچه‌ها آب بیاورند. راستی! پدر گفته بود هیچ وقت از هم جدا نشوید. ​قد و بالای عباس را که از پشت سر نگاه می‌کرد قند در دلش آب می‌شد. اما همین که فکر می‌کرد که شاید دیگر او را نبیند حزن همه‌ی وجودش را فرا میگرفت. اما چاره نبود. باید برای بچه‌ها آب بیاورند.

    عباس صورتش برافروخته شده بود. نشاط دوباره یافته بود. نور رخش عالم را روشن کرده بود. دلش قوت دوباره گرفته بود که با یَدِ جنگ‌آوری‌اش بتواند آب برای بچه‌ها بیاورد. محکم و استوار به دل لشکر زد. مشک بر دوشش سنگینی نمی‌کرد. جلوتر که می‌رفت صدای برادر را می‌شنید. رجز می‌خواند بین لشکر و پیش می‌رفت و او باید جواب برادر را می‌داد. اینطوری از سلامت هم باخبر می‌شدند.

    _ انا ابن المحمد المصطفی

    + انا ابن علی المرتضی

    _انا ابن فاطمه الزهراء

    +انا ابن حیدر کرار

    همین طور می‌گفتند و پیش می‌رفتند. دل لشکر را شکافته بودند‌. راه به شریعه باز شده بود. پای عباس به آب رسید. اسب تا کمر در شریعه وارد شد. خیلی آسان مشکش را پر آب کرد. تشنگی امانش را ربوده بود. دست برد کف آبی برداشت که بنوشد. صدای پدر را شنید: “پسرم ادب سقایت این است که تا تشنگان را آب ننوشاندی خودت سیراب نشوی. فراموش نکنی! نکند برادرت و کودکانش تشنه بمانند و تو سیراب شده باشی!”

    رجزی دوباره خواند تا مولایش بداند به آب رسیده و او را پشتیانی کند. باید هر طور شده آب را به رباب برساند. طفل از تشنگی رمقی برایش باقی نمانده. مثل همیشه به دل لشکر زد تا از آن به در آید. اما این بار یک مشک پر آب که مثل جواهر قیمت دارد همراه اوست. لشکر که او را پیروزمند دیده به خودش لرزیده. اگر آب به سپاه حسین(علیه‌السلام) برسد دیگر کسی جلودار آنها نیست. با این همه تشنگی خیلی از ما را تارومار کرده‌اند. نباید گذاشت آب به دستشان برسد.

    صدای رجز آخرش که آمد مولا فهمید عباس به آب رسیده. مثل باز شکاری به پیش رفت و به دل لشکر زد تا راه عباس را باز کند و او را از سیل تیرانداز و نیزه به دست بیرون بیاورد. دلش برای چشماهی زیبای عباس شور میزد. برای دستهای پرقدرتش. با رجزی عباس را از آمدن خود مطلع کرد. دارم به سوی تو می‌آیم جانِ برادر. آتش جنگ هر لحظه داغ‌تر می‌شد و مشک جلوی آزادی عملش را گرفته بود. نگاه‌های نافذش دشمن تا دندان مسلح را میترساند. از پشت و جلو به سمت عباس حمله‌ور شده بودند. ناغافل شمشیری از راه رسید و دست راستش را ربود. نگذاشت مشک به زمین بیافتد. به سرعت چنگ زد و آنرا در هوا گرفت. اما با یک دست چطور بجنگد و آب را به سلامت برساند؟ باید روی مشک خیمه بزند. نکند زحمتهایش به هدر برود. چشمهای شوم این قوم تنومندی‌اش را چشم کرده. دلهای لرزانشان را قرص کرده‌اند تا هر طور شده راه پسر علی را بربندند.

    بانگ میزند اگرچه دست راستم را از من گرفتید اما من دست از دینم برنمیدارم. من به صداقت مولایم یقین دارم که او از نسل پیامبر امین است. رجزهایش دل ترسان دشمن را آب می‌کند. چشمهای نافذش راه را بر ایشان بسته. با مشکِ به دست چپ گرفته به سرعت می‌تازد. اما قوم او را دوره کرده‌اند. تیراندازها امان نمی‌دهند که نکند آب به حسین بن علی علیه السلام برسد. از پشت سر سایه‌ای با ترس نزدیک میشود و دست چپش را هم می‌رباید. خدا را شکر مشک هنوز سالم است. خیمه زده و با دندان محکم آنرا گرفته که از روی اسب نیافتد. باران تیر امانش را بریده. عرق ریزان و شرمگین مولاست. هرچه آقا صدایش می‌زند نمی‌تواند پاسخ بدهد. مشک باید سالم به دست سکینه و بچه‌ها برسد؛ هرطور شده.

    امام که صدای برادر به گوشش نمیرسد نگران‌تر می‌شود. خودش را به برادر نزدیک می‌کند. لشکر بین‌شان را فاصله انداخته. چرا عباس صدایش به گوش نمیرسد؟ باران تیر که میبارد بالاخره کارساز می‌شود. مشک پاره شده، چشم و سینه هم. راه که بسته است و تیره و تار. چطور خودم را به مولایم برسانم؟ باید تیر از چشمانم دربیاورم. سرش را که پایین آورد نامرد همه‌ی بغضش از علی و آل علی را جمع کرده بود تا با عمود آهن برسر پدر فضل و ادب حجوم بیاورد.   دستی که در بدن ندارد و مشکی که آب داشته باشد. فقط از این دنیا یک چیز میخواهد. برادر جان برادرت را دریاب…


    موضوعات: یاران ابا عبد الله الحسین علیه السلام  لینک ثابت

     [ 02:15:00 ق.ظ ]

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما